قطره قطره احساس می چکد از نوک سینه هام
بر خاک محبتی که کاشته ام پاهام را در آن
شبی طولانی ست؛
و من از حس رویشی مداوم و ساکت لبریز گشته ام
بی نیاز از باران تو،
بی نیاز از آفتاب نگاه روشنت،
غرق خیال مبهمی،
سبز می شوم
اندام من جوانه های رویش پنهانی را تحمل می کند
که تو را از درون خودش بیرون رانده ست
یگانه می شوم
آری
آری
فراموشم کن . . .

گاه گاهی در آغوشت
احساس می کنم دو حیوانیم
فارغ از حس دیگری، من و تو
تنها به تن یکدگر نیازمندیم
گاه گاهی بوسه هات بی معنی ست
فارغ است از تفکر و احساس
شایدم حس من است این همه،
نه؟
حس من، فکر منست که بی معناست
گفته ای که دوستم می داری
قدر آن عروسک پارچه ای اَت
گفته ام که چقدر است این همه، آه؟
گفته ای که کم است و شیرینَست !
گاه گاهی در آغوش تو هستم من
خیره در چشم های یکتایت
غرق در حس نیاز و حریص
به شنیدنِ جمله های زیبایت
گوش کن مرد خیال من،
بشنو
حس تو، دروغ گو نیست
پس نگو که دوستم می داری
چرا که کنون زمانِ راست گوییست.

های پسرک
دستهام را بگیر
تا رو به زوال نرفته ام هنوز
پوستم از رسیدگی در آستانه ی شکافتن است و من،
انار سرخی ام در انتظار دستهای تو
های پسرک
دستم را بگیر که سنگینم از حس بلوغ تازه ای درون رگ هام
لبانم را ببوس که از التهاب، چون خونِ سرخ
چون شقایق پرپری ست
های پسر جان
پسرک
دستم را بگیر
بگذار تا نرم روی پوستت بخزم
بگذار چیزی را نشانت بدهم :
چیزی از درون خودم، برای تو .
