+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:54  توسط Tata
|
بلور وجودت در آغوشم سخت شکستنی ست
باید مراقب ترک هات باشم . . .
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:20  توسط Tata
|
شعرهام را دوست نداری
می خوای
دیگر از این به بعد. . .
همه شان را درسته قورت دهم ؟
می خوای
همان بشوم که می بینی و نه آنچه که فکر می کند و احساس می کند و رنج می برد؟
می خوای؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:54  توسط Tata
|
آویزان می شوم از آستینت
از دست هات
و تو می روی چون من کافی نبوده ام،
و نخواهم بود
می روی
و
نگاه من
آویز می شود به جای پات . . .
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:1  توسط Tata
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:23  توسط Tata
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:41  توسط Tata
|
ساعت را تا می کنم لای کتاب هام ؛
فصل ها دیگر معنای گذشت زمان را نمی دهند
از آن روزها گذشته مدتی
چه قدر ؟
نمی دانم
تیک تاک ساعت بی معنی ست
وقتی زمان گم می شود پشت صفحۀ خاطرات
وقتی دیگر فردا وجود ندارد
امید نیست
زنده ام تنها
این را می دانم
زنده ام
پرسه زنان میان ارواح دیگران
سنگینی آسمان را بر شانه هام مرتب حس می کنم
دیگر انتظار پایان نمی کشم
چرا که
پایانی نیست
انگار من به ابدیتی گنگ و گم رسیده ام
انگار همزمان در انتها و ابتدا ایستاده ام
زمان گم می شود و می دانم
که تا همیشه خواهم بود
می دانم
که تا همیشه خواهم ماند
می دانم . . .

+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:29  توسط Tata
|
نی نی ِ چشم هات را ،
بوسه هام ،
لالاییست . . .
کاش دوباره در خواب بخندی برام . . .

+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 0:11  توسط Tata
|