میان شعله های شهوت و عشق
پسری را مرد می کنم
و بکارت خسته مان میان ناله ها گم می شود
هنگام لذت کامل . .
آن نفرت درون چشم ها چیست پس؟
چشم های مرا می بندد و فرار می کند از من
و من ،
خسته و حیرت زده در برزخ تخت بر سینه های دخترانه
ام دست می کشم
مرد ،
ترسیده از خود
ِ سیاهش
دور می شود از من
انگار
زن
تجلی چیزیست که فراموش باید شود در او
سیگاری
لبخندی
فراموش می کنیم اینها را
تا دفعه بعد
شاید . . .
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:5  توسط Tata
|