امشب جشن هرزه علف هاست
که دور انگشتان پایم
و دور ران هایم
و شکم و سینه هایم پیچیده اند
امشب جشن هرزه علف های شاداب است
که انبوه سالم تنم را در اختیار دارند
تاب می خورند و غذا
و نابود می کنند
من واداده ام میانشان
امشب چه جشن شادی ست
علف های هرز تا روی چشم هایم رسیده اند
و چه پوچ راهی بوده این همه راه
و چه بی فایده آمده اند این بالا
امشب جشن هرزه علف هاست و من عزادارم
می پرم به درون باتلاق
از چاله به چاه
خداحافظ دنیای سبز اقاقی ها
دستهایم به قعر شب فرو می رود
سینه ام تمام تاریکی مبهم را فرو می کشد
و پستانهایم شیر می دهد ستاره های بی پناه را
اینگونه فرار می کنم از نومیدی
با لمس شب :
حسّ بمان و باش
اینگونه لب به لب سوگند عشق می دهم و
روی زمین پرواز می کنم
اینگونه فراموش می کنم
افکار مشوش را ، خاموش می کنم . . .
حشره کوچک کنار پای من دست و پا می زد . به پشت افتاده بود و تقلا می کرد. کمکش کردم ، روی پاهایش ایستاد و پرواز کرد . . .
پروانه سفیدی پرواز می کرد. دنبالش کردم ، مدام از این شاخه به آن شاخه می پرید. کنار پایم که نشست ، دوباره دیدمش : حشره بود که دست و پا می زد . دوباره برگرداندمش . این بار کمی پرواز کرد و خودش را دوباره به زمین کوفت .
یک بار دیگر . . .
کمی تامل کردم . پروانه رفته بود.
پایم را روی حشره گذاشتم : قرچ !

دست می کشم روی پوست خیس شب و سرشار می شوم از شعر
از آینه خواستم که بهترین را نشانم دهد و خودم بودم در آن
شاد می شوم و سرشار از آواز
این جا زمین ِ غمین ِ من است و من به بهانه های کوچکی شاد می شوم
فریادی بکش از شادی و رها کن خود را
چون تو یکی از آن چند میلیاردِ زنده ای

درخت کوچک از درختهای اطراف که سر به آسمان کشیده بودند پرسید :
پرستوها را می بینید ؟
آنها کجایند ؟
آنها را می بینید آیا ؟
و درختهای بزرگ ، بدون حتی یک نیم نگاه ، خاموش ماندند .
درخت کوچک گریست .
شبنم برگهایش سُرید و اُفتاد .
چشمان گریانش ، حرکت قطره را دنبال کرد :
بر یکی از شاخه هایش ، پرستوی کوچکی لانه کرده بود . . .
