بهار شده
گویی آغاز خلقت است
- مثل سال های پیش -
بهار شده و ما مثل سال گذشته
خانه مان را تمیز کرده ایم
بهار شده
باز ،
آجیل و سبزه و گل
باز ،
شمشادهای جوان
باز ،
شکوفه های درختان
باز ،
خنده و جشن و شادمانی
باز ،
صحبت از خوبی و مهربانی
بهار شده
پنجره ها را شسته ایم
فرش ها چه برق می زنند
روی میز ،
شیرینی مهمانی مان
گاه گاه
چشمکی می زند
بهار شده و من به یاد کلاغ ها و پاییزم
بهار آمده
مثل یک دروغ
بهار آمده
اما
من در اتاق ،
برگ های خشک را به دیوار آویخته ام
بهار آمده
اما
من از ترس تنفس بوی گل بهار
پنجره ها را خوب ،
بسته ام
بهار آمده
میهمان داریم
لیک
من گوشه ی اتاق ، آرام نشسته ام
بهار آمده در بیرون
باری
در گوشه ی دنج ذهن من اما
خزان زرد و زمستانست . . .
ایده جدیدی برای عشقبازی نداری ؟
یا حرف تازه ای برای گفتن ؟
یا حداقل لباس تازه ای نمی پوشی؟
تیک
تاک
تیک
تاک
همیشه همین قدر منظم ، دقیق ، بی تغییر
آه یادم آمد
گاهی توک !
و این نهایت یک تغییر بزرگ است
ما را به شادی و خوشی چه ؟
من را ببخش عزیز دلم
همواره کافی و بس بی معنی اند
من بیشتر می خواهم
بیشتر
بیشتر
جایی خوندم :
مردها ناقص به دنیا میان و تلاش می کنن که به کمال برسن
ولی زنها ، کامل به دنیا میان و تو یه سیر تدریجی به سمت زوال پیش میرن
حرف که می زنم کلمه ها می افتند جلوی پایم
سالهاست
سالها ...
آنقدر شده حالا که دارم دفن می شوم زیر آن همه حرف
یک راه مانده فقط
یک راه
که حرف های گذشته را تند و تند ببلعم
