تو در من جان می گیری
در آغوش من نفس می کشی
زیر آبشار بوسه هایم غرق می شوی
و در نی نی چشمهای من به خواب می روی
من در تو می میرم
زیر شلاقهای بی پایانت جان می دهم
در چشمهایت یخ می زنم ، می شکنم
می میرم
تو در انتهای خواهش های تن من جان تازه می گیری
من در ابتدای هوسهای تو جان می دهم
چشمهای من که برق می زند ، تو می خندی
چشمهایت را ببند
آی
تا که برق چشمهایت نسوزاندم
تو در من جان می گیری و
من پیش چشمهای سردت جان می دهم
باریک و بلند می ایستی و خیره می شوی به من
زیر سنگینی فکر تو
چون نهال خشکی خم می شوم
می شکنم
بیا ببوسمت
بیا
که تو در من است که جان می گیری
دستم را می برم بالا
قد می کشم
می روم سمت میوه ی خورشید
- که سرد شده این روزها ، گرم نمی کندم -
دستم را می برم بالا
قد می کشم
ابرها را می زنم کنار از صفحه پرغبار آسمان

دستم را می برم بالا
این بار با تردید
می ترسم
می ترسم که چیزی نباشد آن پشت
می ترسم که پوچ باشد این همه
این همه
با این حال
دستم را می برم تا اوج
دستهایم ، در انتظار بهار چشمهایت ،
صبور ، تب دار ، روزه دار
نفسهایم را می شماری .
خنده هایم را می فهمی .
تو کیستی که گویا من از جنس تو اَم
یا تو از جنس منی ؟