در باغچه خانه ما درخت خشکی هست
که به معراج رفته ، فنا شده گویی
دست هایش را
- بی نهایت دستهای خشک را -
رو به آسمان گرفته ، دعا می خواند
بی وقفه
بی وقفه
و یادش می رود هر بهار که سبز شود
گنجشک ها را فراری داده
سیمای زشتی دارد
لیک بی نیاز است :
به آب و هوا و خاک سرد
دستهایش را به آسمان گرفته
نه دعای باران ،
که دعای عشق می خواند

دستهای خشکش
تنه خشنش
اوه
خوش به حال درخت خشک
نه چون که فنا شده
نه
خوش به حال بی نیازیش
اوه
روح بلندش
جوانیِ سبز قشنگش . . .
فرشته نجات من به چاه افتاده
فرشته نجات
های
امیدوار شده بودم به آزادی
به این "خوب پس
از این به بعد تمامی دنیا دگرگون شد
به این که من هم مثل دختر درون قصه خوشبخت خواهم شد
فرشته نجات
آهای
فرشته جان
به جای اینکه کمک کنی به من
چه مسخره
چه حیف
خودت هزار غصه داری و هزار مشکل ِ سخت
و انتظار کمک از تو ؟
ها ها ها
فرشته جان
احساس کرده بودم که شاد خواهم شد
احساس کرده بودم که تو نجاتِ منی
و شعرها گفتم
مدام غمگین تر
و حال
حال
دیده ای تو خودت را عزیز دلم ؟
نه دست و پا می زنی
نه داد می کشی
کمک نمی خواهی . . .
از این که در تهِ چاهی چقدر خرسندی
فرشته ام
فرشته ی نجات
چقدر آن دل سپیدت سیاه پوشیده
فرشته جان
نگو که امیدی نیست
تمامِ جانِ من پی ِ او استاده . . .
