ما چیزی نیستیم جز مهره های بی اختیار بلوکهای آپارتمانیِ میان راههای شطرنجی
ما ، سربازهای بی مدافع و از جان گذشته ایم
جان می کنیم
بی اختیار ،
می میریم
چقدر پوچ است همه چیز
وقتی که این همه آرزو داری و
هیچ
چقدر بیهُده جان کندی
وقتی مقایسه می کنی خودت را و
هیچ
چقدر بیهده شعر می گویم
چقدر بیهده خواب می بینم
غذا می خورم
می زیم
چشم بی تاب پنجره رو به التهاب شب است
چقدر بیهده هر روز بیدار می شوم
دستی به روی کف خیس شب
نبض ستاره را گرفته ام
چه تند می زند
از پیِ چه ؟
هیچ ؟
چقدر پوچ است همه چیز
وقتی خیره می شوی به افق
وقتی خودت را بین تمام انسان های در رفت و آمد پیدا می کنی
وقتی می ایستی
گذشته
حال
آینده
همگی بی معناست
گذشته بی تو معنی ندارد
قبول داری؟
و تو کجای این گذشته بوده ای ؟
و یا کجای آیندگان خواهی بود ؟

چقدر پوچ می شود زندگی
وقتی که جای خودت را مشخص می کنی در این دنیا
چقدر بی طاقت شده ام در پوچی
چقدر نیاز دارم به جرقه ای
امیدی . . .