دست روی دست
نشسته
چشم ها بسته
به انتظار
نفس حبس
گوش ها گرفته
پل ها شکسته
جاده ها طولانی ، پر از خار
پر از مار
لامپ ها خاموش
پرده ها کشیده
درها قفل
خنده تعطیل
همه بیمار
بی کار

هوا گرم
دست ها عرق کرده
سینه ها خش دار
بوق
بوق
بوق
صدای هوار
آشوب
هِی
نگه دار . . .
دوباره یک سال گذشت
یک سالِ پرهیاهو
یک سالِ پر غصه
یک سالِ پوچ
دوباره یک سال پیرتر شدم
دوباره کیک می خوریم
دوباره مهر می رسد
دوباره یک سال پیرتر شدم
و یک سال بی کس تر و سخت تر
و یک سال پُرغصه تر
دوباره تولد بگیریم
شادی کنیم
که من بیست و یک سال پیش
یک صبح زود
یکی را به تعداد جمعیت جهان جمع بستم
و از غصه اش سخت گریستم
دوباره غم ِ آن تمام وجود مرا سخت تر کرد
و من یک کمی پیرتر می شوم
و بیست و یکی شمع فوت می کنم
و حتی کمی
اندکی
شاد می شوم
چرا ؟
چون که سالی دگر پیرتر گشته ام
بخار روی آینه را کناری زدم :
من آن صورت پرچروکِ جوانم ؟
من آن روحِ خسته از این جسم و جانم ؟
بلی
چون که یک سال پیرتر شدم
ولی زندگی نه که هیچ
و نه دیگران
و من بی صداتر کمی کیک را در گلویم فشردم
و جشن تولد گرفتم
و جای کمی شیر و
چایی
همان بغضِ کهنه و دو قرص را قورت دادم
چرا که دوباره من اینک کمی پیرتر گشته ام
چرا این تولد تمامی ندارد ؟
چرا این همه شاد هستند ؟
مگر پیری و بستگی خنده دارد ؟
دوباره یک سال پیرتر شدم
گمان کنم که مرغ دریایی ِ شادی بودم
در زندگیِ پیش از این
یا که شاید مرغِ دریاییِ شادی بشوم
بعد از این
بال بگشایم بالای زمین بی پروا
سایه را دنبال کنم
پی ِ سنجاقک تا دورتر ها بپرم
تخم بگذارم
و به مرغ کوچکش یاد دهم
که چگونه بپرد
و کجاها برود
و چرا
هرگز
بر روی زمین ننشیند
مرغ ِ دریایی
- من - ،
پیِ فواره ی دلفین و نهنگ
یا پیِ یافتنِ لاکی ها
یا به دنبال پرستوها خواهم رفت
من
طلوع خورشید
یا عبور از رنگینِ کمان
یا که شب ها را
از دست نخواهم داد
من پی ِ کشتی ِ آدم ها
هرگز نروم
و پیِ دانه به هر نامردی
هرگز نکنم رو
هرگز
مرغ ِ دریایی ِ شادی بشوم . . .
دو سال تمام
نه
کمتر
یک سال و پاره ای ، نفست را به درون کشیدم
دیشب همه اش را استفراق کردم
چرا سبک نمی شوم ؟
چرا ؟

خودم را در پنجره قاب می کنم
پسرِ همسایه می خندد
موهایم در قاب پنجره شانه می شوند
باد آشفته ام می کند
زنِ همسایه پرده را می کشد سِفت
ماه روی صورتم افتاده
و من قاب شده ام پشتِ پنجره
پشتِ نرده ها
کنارِ شمعدان

دوباره روز می شود ، باد می وزد
و من
همچنان میانِ قابِ پنجره
میخکوبِ آسمان
دوباره شانه و گل و
دوباره آن نگاهِ دزدکی
پر از شرم
دوباره سرخیِ لبانِ دخترانه ام
دوباره آن جوانه های سبزِ پشتِ لب
دوباره توپ
دوباره شیشه ی شکسته
سنگ
دوباره من و قابِ پنجره
شادیِ دیدنِ بادبادک
و ترسِ از سیاهیِ شب و
دوباره من
و نرده های سرد
و خشکیِ باغچه
دوباره قابِ پنجره بدونِ من
دوباره شیشه و دوباره سنگ
دوباره جنگ
درسته که هر چیزی که می خوریم تاثیر می ذاره رومون ؟
برا همینه که هر روز مثل گاو و گوسفند و مرغ ، پَست تر می شیم ؟
یعنی . . .
اگه آدم بخوریم آدم تر می شیم ؟
یا شاید هم . . .
کدامیک بدتر است ؟
آنکه زجر می دهد دیگران را تا لذت ببرد
یا آنکه زجر می کشد تا دیگران لذت ببرند ؟
آنکه تسلیم می کند
یا آنکه تسلیم می شود ؟
آنکه دروغ می گوید
یا آنکه دیگران را وادار به دروغ می کند ؟
کدامیک ؟

زنانگی ام پشت دیوارهای سرد جا مانده
این جا به من گفته اند که زنانگی ات را بپوش با سیاهیِ پارچه های کلفت و گشاد
این جا همه چیز باید در مردانه ترین حالت ممکن باشد
مردها کنترل فکرِ خبیثانه خود را در دست ندارند
آری
این جا جنسیتِ من
در پستوی سرد و پر دود
یا در آشپزخانه ی داغ
یا در بسترِ آماده ی مرد
معنای درستی دارد . . .
این جا فکر زنانه ممنوع
دنیا
دنیا

من در پیِ سبزینگی ام
در پیِ خلقت
پیِ عشق
لیکن نفسِ سبز و لبِ سرخ و لطافت
ممنوع
زنانگی ام پشت حصارهای مردیت گم شده
جا مانده
فراموش شده
زنانگی را در ناز و عشوه خلاصه کرده اند مردانِ عصر من
مردان عصر من نه فقط ، اعصار گذشته .
مدتی است که در من
رودِ پر پیچ و خمی می گذرد
مدتی هست که می کارم در باغِ دلم دانه ی فکری روشن
که خودم باشم و بس
نه فراموش کنم زن هستم
و نه در فکر پسر بودن و آزادی ها
زندگی می گذرد بی وقفه
می شود
آری
آری...
باتلاق شلاقهای تو را هضم نمی کند
دیگر تاب ندارم
هیچ فکر این جا را کرده بودی ؟
