زمین سرخ شده از خون
زمین سرخ شده از خون و حال من به هم می خورد
زمین سرخ شده و من فکر می کنم که حالم به هم می خورد
که اگر یک روز صحنه آدم های بی سر را نبینم ، شبم صبح نمی شود آن روز
زمین سرخ شده و من به دنبال دیدن خونابه ها له له می زنم
دندان هایم را تیز می کنم و
خیره می شوم به صفحه ی صافِ خونین
که بچه های بی دست و پا و لهیده را نشان می دهد
و تانک های بلند بالا
و بمب های پرغرور
چه لذتی دارد مرگ دیگران را دیدن به چشمِ خود
وقتی که تو زنده ای هنوز

مگر نه اینکه مردمیان برای دیدنِ دارزدن صف می کشند ؟
و از تکان خوردن و کف دهان مجرمان
پر از شهوت و لذت می شوند ؟
و تا مدت ها تعریف می کنند بر سر هر کوی و بام ؟
زمین سرخ است و من هنوز صحنه پیرمرد غرقه در خونِ کنارِ رسالت یادم است
زمینِ سرخ ، گنجشک بچه ی حاط همسایه مان است
زمینِ سرخ ، مرغ های سربریده و گاوهای شکم دریده است
زمین سرخ است
باران نمی بارد
تا می توانی بکش و به کشتن بده
اینجا جنگل است
جنگلِ جانورانِ پستِ دو پا
شغال ها و لاشخورها چه کیفی می کنند
کرم ها منتظرند
زمین سرخِ سرخ است
بیا
خجالت نکش
بگو که در دلت چند نفر را کشته ای تا به حال ؟
می دوم
می دوم میانِ این همه انسان
که نمی دانم چرا همیشه هستند
و به کجا می روند
و چرا هیچ گاه نمی ایستند ؟
می دوم
از میانِ این همه مرد
از میان آن ها که ارزششان دو برابر من است این جا
از میانِ آن ها که عروسک می خواهند از من
از آن ها که تحریک می شوند و سرخ می شوند و وحشی
از میان این همه مرد عبور می کنم
می دوم
می دوم
از میانِ این همه زن
از میان آن ها که بدخواه ترینند برای همجنسشان
از میان آن ها که خوششان میاید از زور
چه زور بازو باشد چه ظلم
از میان آن ها که با پنبه سر می برند
می روم
فرار نمی کنم
نه
می دوم
شاید کمی جلوتر راهی یافتم
یا کمکی
شاید مردمان بهتری بودند
و یا حتی شاید مُردم
دویدن بهتر است در هر حال
می دوم
می دوم از میان این همه ظلمت این همه درد
می دوم از میان این شب سرد
بی خستگی
باز
می دوم . . .
مرد آرزوی من کجاست ؟
گم شد انگار پشتِ تابوتِ روزها
دفن شد با تمام خاطرات و ناله ها و سوزها
مرد آرزوی من سپید پوش
یا سوارِ اسب
یا رسیده از همه راهِ دور ، بر سرِ قلعه ی بلندِ من نبود
مردِ آرزوی من ، صورت قشنگی نداشت
هیکلی رشید
با دلی پاک و یا سپید
یا صدای رسایی نداشت
مرد آرزوی من حسرتِ تمام دختران شهر ِ ما نبود
لیک
مهربان بود و عاشق
و کاری
و شاید کمی مثل بابا
و شاید قوی
مرد آرزوی من پول را به اندازه داشت
و مرا با خودش به ستاره های دور دست نایافته می برد
و من را در آغوش خود می فشرد
و هزار بار با لبان نرم بوسه می داد
مرد آرزوی من ، گم شده
هیچ کس نخواهد شد آن شادیِ کودکی ها...
هیچ مردی شبانِ منِ خسته دل را نخواهد توانست روشن کند
هیچ مردی هوس را
قفس را
به جای نفس رها نمی کند
آخ
مردِ آرزوی من....
جانداری را در قفس کرده ام
جانداری را که در دو چشمان سیاهش ، دو ستاره برق می زند
هیچ نمی گوید و خیره نگاهم می کند
سرخ می شوم از خجالت ...
چند روز است که از دوردست صدای زنگ می آید
هیس
می شنوی ؟
نه ؟
من می شنوم . . . هیس
گمان می کنم منتظر منند
گمان کنم کاروان ایستاده برای من
صدای زنگ را می شنوم
باید بروم . باید بروم
ولی این ها را چه کنم ؟
باید به کسی بسپارمشان
یک فرد مطمئن
رسید هم می خواهم !
نکند برگردم و هیچ نداشته باشم ؟
برگردم ؟
زنگ کاروان مدام دورتر می شود
باید عجله کنم
این ها را به که بسپارم ؟
اصلا شاید بهتر باشد که با خودم ببرمشان
فردا همه را می بندم
از کدام طرف باید بروم ؟
هیس
صدا را می شنوی ؟
من چیزی نمی شنوم چرا ؟
آهای
هستی ؟
کجایی ؟
آه
.
.
انگار همه رفته اند
من بارهایم را چه کنم ؟
به کدام طرف ؟
به کدام سو ؟
زنگ ها چه شد ؟
انگار خیلی عقب مانده ام . . .
سایه های سرگردان از من می گریزند
دستی نمی بینم
ردّ پاها را دنبال می کنم در این برهوتِ پاکِ سپید
ردهای در هم..
مرا می کِشند و باز پس می فرستند و من در سراب ،
می دوم
چه می گویم ؟
نمی دانم
شعر نیست ٬ قصه نیست ٬ بی معنی ست
آشفتگی ذهن است
نیاز به گفتن چیزی ست که خودم هم نمی دانم چیست....
حسی عجیب در من بیدار می شود:
مدت ها بود که از خدا چیزی نخواسته بودم...
می پرسی به چه فکر می کنم...
اصرار می کنی
انکار می کنم
اصرار می کنی
می گویم..
لبخند تلخی می زنی
از من فرار می کنی
فرار می کنی...
شهر من ، شهر انسان های فراموش شده است
شهر من ، شهر ساختمان های خاکستریِ بی قواره است
شهر اتومبیل های کثیف
شهرِ کلاغ ها و گربه های مریض
شهر من ، در هیجانِ سریع صبح جان می گیرد
- چه جانی ! -
و در آنی ، شب هنگام انگار ، می میرد
شهر ِ من ، شهر مرده های متحرک است
شهر آدم های کوکیِ سحرخیز
شهر دود و گرما
شهر از جمعیت لبریز
شهر کثیفِ شلوغِ بی نظم من ، نفس های سختی می کشد
زمینش زیرِ انبوه ساختمان ها و آسفالت ها خفه شده
درخت هایش از دود مرده اند
شهر من شهر سوسک ها و مگس هاست
شهر انسان های دروغگو و فریبکار
و بی سوادانِ بی کار
شهرِ من همیشه روشن است - اگرچه مردمانِ تاریکی دارد -
در شهرِ من دکتر ها آدم می کشند
معلم ها بچه ها را تنبیه می کنند
مادران بچه هایشان را خفه می کنند
مردان زنان را می زنند
و فقیران می میرند
گیتارم را بغل می کنم
همراه می شود با من
.
.
شهرِ من از پای بست ویران است