آن وقت ها که بچه بودم ، خدا دو چشم پنهان بود برایم .
آن وقت ها فکر می کردم که از خدا باید ترسید لابد .
چون خدا همان جهنم بود .
و کار بد تعریفی داشت که بزرگترها تعیینش می کردند
و من سعی می کردم که دختر خوبی باشم ؟!!
چرا دروغ بگویم؟
از ابتدا آن چشمهای پنهان را به سخره می گرفتم .
از ابتدا ، محدوده اعمالِ دیگران برای من معنا نداشت .
آن روز که تهدیدم کردند به جهنم را به یاد دارم ،
در دلم خندیدم .
آن روز ۵ ساله بودم ، یا کمتر ؟
و جهنم شوخیِ ساده ای بیشتر نبود .
و من کرگدنِ سختِ بی تفاوتِ سنگینی بودم که به چاله ای از گِل می غلتد تا مگس ها را دور کند .
چرا دروغ بگویم ؟
هیچ گاه خدا نبوده که می ترسیده ام ازش .
ترسناکترین چیز ،
خودم بوده ام ، خودم .
خدا چیست جز آن نی نیِ ساده ی ذهن تاریکم که عذابم می دهد از تکرارِ تلخِ خاطرات .
و من خدا نیستم
و نخواسته ام هرگز که باشم ،
- چه چیزِ ترسناکی ... ! -
و من ، حاصل یک اتفاقِ ناخواسته ام
که در یک شبِ تاریک شکل گرفتم
و یک ظهرِ داغِ تابستان به دنیا آمدم .
- مشتاقانه دوست دارم بدانم که پیش از آن کجا بودم ؟ -
و آنقدر خسته ام از این زندگی که امید مرگ می کنم
روزی هزار بار
و منتظرم که فرا برسد زمانی
و فکر می کنم که ....
همیشه چیزِ بدتری هم هست
وحشی اَم
یک ماده ببر خشمگین و وحشی ام
چون طبیعت
سبزم اما وحشی اَم
مثل خلقت ، آفرینش
مثل رویش
مثل گندم
مثل مَردُم
زنده ام اما
چو دریا وحشی ام
مثل بادم
می روم تا اوج تا قله
و تا اعماق ، تا نطفه
مثال زلزله
می کوبم
- آنسان که پدر می گفت -
بسان سیل
می شویم
و آری مثل این هر دو ،
مخرب ، دردآور ، وحشی ام
رهایم کن که وحشی در اسارت زود خواهد مُرد ...
آهسته، آرام نفس می کشد کنارم
خواهرم
باران می بارد
ماشین ها می گذرند
همه خوابند
من،
خسته ام ...
شلوغ است در سرم آنچه گذشته
آنچه بود
آنچه می بایست باشد
آنچه خواهد شد
فعل صرف می کنم و شعر می بافم و در سرم شلوغ است.
آرام نمی شوم
بی تاب تر،
غمگین تر،
خسته تر .
دروغ هایم را می شمارم
قیافه های دروغین
نگاه های دزدانه
لبخندهای دروغین
فکر می کنم ،
کامل نیست
هیچ
هیچ
متنفر می شوم
آرام
گوئیا در خودم له می شوم .
باران می بارد
ستاره ای نیست که بشمارم
ماهی نیست که خیره اش شوم
عشقی نیست
که محو خیالم کند تا کور شوم
کر شوم
آزاد شوم
با مرگ سبز برگ چه کنم
حالی
که
بی خبر از پاییز
در انتظار نانوشته ی جنگل
آواز خشک کلاغ ها را
به گوش می شنوم.
با مرگ سرخ عشق چه کنم
حالی
که
بی صداتر از فریاد
در انتظار بازگشت او
دستانِ سردِ درد را
میان آشفته ی موهایم
خوب
حس می کنم
می فهمم...
دی ماه ۸۳
سکوت شب
چه باوقار
و چه مهربان و با دل ها آشنا و صمیمی
می آید و می پوشاند
کثافتِ زندگیِ مرگبار ما را........
زمستان ۷۸
گاهی نفرتم فراموش می شود از انسان ها
همان موقع است که خیانتی دیگر می بینم
همان لحظه است که نامردی دیگری می شود، ظلمِ بیشتر می کنند این آدمیانِ سیاه دلِ بی وجدان
آری همه مان همین طور ، پستیم :
اگر بتوانم، همه را نابود خواهم کرد، عذاب خواهم داد، شکنجه خواهم کرد .
داغِ داغم
بدنم حرارت می دهد .
سرم را روی بالش خنک می چرخانم. به ثانیه نمی رسد که آن هم داغ می شود، می سوزد، می سوزم...
" کاش " وجود ندارد. من هستم و نمی توانم نباشم. نمی توانم نبوده باشم. گویا هیچ وقت نابود نخاهم شد.
احساس می کنم ابدی اَم. انگار که همیشه بوده ام از اولِ همه چیز و مطمئنم که هرگز تمام نخواهم شد...
آه
تمام نخواهم شد
من عذابِ همیشگی اَم را همیشه خواهم داشت
گریه می کنم و می دانم که هیچ چیز بهتر نخاهد شد.
نفس هایم را می شمارم. می شمارم تا فکرم آرام شود شاید. می شمارم تا شاید خواب به سراغم بیاید و با من همبستر شود در بسترِ داغ از التهابم و سیاه از نفرتم
انگار در جهنمی می خوابم هر شب
انگار عذاب تمامی ندارد.
سرم پر از همهمه است
فرار هم نمی شود کرد، هرگز : همیشه منم .
دندان هایم را آن قدر به هم فشار داده ام که سرم درد می کند
باید یک ساعت شماطه دار بخرم. تا گذرِ زمان را حس کنم شاید.
آیا خدا همان من است؟
دیوانه، بی قرار، ملتهب، پر نفرت ؟
آیا من از خدای بزرگم که می گویند ؟
پس او همان دیوانه است، که منم ... ؟
گاهی که فکر می کنم کسی خوب است،
آنگاه دروغ می گوید و استفاده می کند از من
من بَرده اَم ، هدفم ، طعمه ام ، مرگم .
من انتظار سیاهِ بی شرمم .
(.......)
۸۵/۳/۲۰
دستان سردت را به روی قلب من بگذار
تا یخِ قلبم شکافَد
دل شود آزاد ،
بی فریاد .
نگاهِ گرم خود را روی من گردان
التهاب و گرمیِ اندامِ من
آرام گردان .
شیرینیِ لب های خود را
بر لبم بگذار
تا عمق نفس هایم نثار تو
نگاهِ خسته ی تارَم برای تو
خنده هایم
آه ، آری
خنده ها و گریه های من
فدای تو
۸۳/۱۰/۱۶
دوست می نامی خود را ؟
زیرآب می زنی / دروغ می گویی / حسادت می ورزی / کنایه می زنی
و سپس لبخند می زنی
و ما دوستیم و می خندیم .
گریه نمی کنم برایت
رازی نمی گویم برایت
نمی شوم خوشحال به آواز صدایت
دوستیم ولی ، می گوییم ، می خندیم
گاه نفرت از چشم هایمان می بارد
گاه کنترل سخت می شود
سرخ می شویم ،
نفس های کوتاه ، مقطع می کشیم
آری
خب انسانیم
از گرگ بدتریم ، نفرت انگیز تریم .. .
اردیبهشت ۸۵
با من باش
پشت پلک های من
در رویایم باش
تمام ِ شب
؟