شب بود.
زمین ،
بی اراده فریاد می کشید
می شنیدم......
آسمان ،
خودش را چه پایین کشیده
به گوش زمین پچ پچی مبهم و گنگ داشت
زمین ، بارور بود
و شب ، قصه ی غصه های زمین بود
شب و درد و غصه
زمین ، داد می زد.
و آسوده چشمانِ خسته
به شب ،
ساکنانِ زمین ،
باز ،
بسته
دلِ شب به سوی زمین نور پاشید
زمین ،
آه می کرد و فریاد می زد
نمی زایَد این درد کهنهَ ش
و شاید
نداند که از چیست این درد
این درد...
شب است و نگاه منِ تیره دل مثل شب
خواب بر ذهن من چیره است
شب است و زمین ،
یکه و غمین
بارور ز باری سمین
داد می کشد
پتو را به صورت کشم
شب شده
ساکنان زمین مرده اند . . . .
۸۴/۱/۱۴
هنوز هم به فکر آن کسم که دوستش میدارم
سیاهی عالم که رفت من ماندم
غمی به اندازه دوری اوست در یادم...
بدون نیایش
بدون عشق
بدون شور
چه سخت می توان آرمید
بدون نیایش
بدون امید
چه سرد می توان خندید
چه ساده می توان گریست
وقتی که نیاموخته ای
عشق را
لبخند را
زندگی را...
نه که نیستم
با تمامی وجود
در دلم، در خودم
گریه می کنم
که کیستم
که چیستم...
صدایت زدم : آمدم
تو آواز کردی :
نرو
رفته بودم
ولی
رفته بودم...
دی ماه ۸۳
وقتی هیچ کس رو دوست نداری
وقتی هیچ کس دوستت نداره
چه فایده داره که خوشگل باشی یا زشت
وقتی قلبت پاک نیست
وقتی دلت سیاه و پر از گناهه
چه فایده داره که راست بگی یا دروغ
وقتی دلت شکسته
چه فایده داره که بخندی یا گریه کنی؟
وقتی دلت می خواد بمیری
کیه که براش بمیری؟
پاییز ۸۰
می گفتی سیب ها سرخند
رنگ گونه های من
می گفتم شب سیاه است
رنگ چشم های تو
می گفتی گندمزار طلایی ست٬
رنگ خرمن موهایم
می گفتی آب٬ روشنایی ست٬
مثل آبشار سینه هایم
می گفتی عشق درخشانست
مثل برق چشمانم...
تو می گفتی و من در خود
فرو می رفتم آرام آرام
حال٬ نیستی.
هنوز سیب ها سرخند
لیک
سرخِ سرخ
رنگ چشم های من!
۸۳/۸/۱۷
من خواب بودم
ماه بود
من برخاستم
ماه بود
من بودم
او را می نگریستم
او را می گریستم
ماه بود
من بودم
من تنها بودم
تنهاتراز ماه
با آن ستاره ی روشن
ماه بود
من بودم
من در سکوت
بودم
من بودم
من بودم
ماه رفت
من بودم
آسمان را می نگریستم
که چه ساده فراموش می کرد..
ماه رفته بود
من
همچنان بودم...